مجموعة مؤلفين
62
پنج سفرنامه يا سفر به اقليم عشق ( فارسى )
ما و آقا ميرزا حسين يك جا بوديم در چهار بالاخانه رو به صحرا و به بيابان خيلى جاى خوبى است . در بين راه ، يابوى قبل منقل ، در گل افتاد ، به هزار مرافعه بند قبل منقل را بريديم و عطا پياده آمد . بعد از سه ساعت كه ما وارد منزل شده بوديم ، مكارى يابو را بيرون آورده بود از گل و آورد ، رسانيد . چون انگور كرند بسيار خوب است ما ، به ورود « 1 » قدرى انگور خورديم با نان و پنير و خوابيديم . يك ساعت به غروب بيدار شدم ، محتلم شده بودم خيلى اوقاتم تلخ شد و حمام بود ، ولى آب اين خانه از تمام مبال ها « 2 » رد مىشود بعد به باغ مىرود . همين آب را حمام هم مىبرند . بعد از هزار راه شرع كه ملاحظه نمودم چاره بجز حمام رفتن نديدم ، لابداً رفتم ، يك حمام خرابى بود جزئى آب هم داشت و گرم هم بود رفتم و بيرون آمدم . ديدم ، عطا يك شيشه [ 20 ] به ليمو كه مال آقا ميرزا صالح بود شكسته ، قدرى اوقات تلخى كرديم ولى به جائى نرسيد . رفتم نزد خانم باجى نشستم مشغول صحبت بوديم كه ميرزا حسين آمد و سخن را قطع نمودم ، آمدم نماز خواندم . گفتند ، على مردان خان ، برادر ملك نياز خان كه تازه حاكم اين بلوكات شده و متعهد شده كه نظم بدهد و زوار را سالماً برساند ، وارد شد و گفته است ، زوار را در سر پل سه روز نگاه مىداريم . خيلى اوقاتمان تلخ شد ولى گويا اصلى نداشته باشد . امشب ، شام آبگوشت داريم . يعنى ، من بار گذاشتهام به جهت آن كه عطا عقب مانده بود به جهت خواطر اسبش كه قبل منقل زده بود و سايرين هم آقا سيد تقى كه ناخوش است ، كربلائى اسماعيل هم تب كرده ، كربلائى غلامرضا هم قهر كرده رفته ، ابراهيم هم ، همان به ماديان خودش و كربلائى اسماعيل ، رسيدگى مىكند به ما رجوعى ندارد . آقا سيد رضا و عبدالحميد هم ، به اسب هاى خودمان مىرسند . من آبگوشت را بار گذاشتم بعد به عبدالحميد سپردم وقتى كه دستش خالى شد از رسيدگى مالها . نان خوب دارد كرند . نان ، منى چهارصد دينار ، جو ، منى دويست دينار ، كاه ، پانزده من هزار دينار ، هيزم ، منى صد دينار هست . در سر پشت بام « 3 » همه زوار را مى ديديم و همه هم ما را
--> ( 1 ) . همين كه رسيد ، به رسيدن . دهخدا ، ذيل واژه ( 2 ) . جاى بول يعنى محل پيشاب . همان ( 3 ) - اصل : پشت بان